
به نام خدای خوب

سلام دوستای گلم
امیدوارم از این اثر هنری لذت ببرین آخه کارخودمه(هنرمند قرن)
این شعر برام خیلی عزیزه ؛حیف که نمی شد کلش رو بگزارم. یکی از عزیزترین آدمی که تو زندگیم تا حالا بوده همیشه این شعرو واسم می خوند ! البته همیشه هم می گفت تو هنوز مهتاب نشدی! هنوز ستاره کوچکی !! نمی دونم اگه زنده بود و حالا منو می دید به نظرش من مهتاب شدم یا نه

این همه اندوه در قلبم و من لال
این همه غوغا در کنلرم و من دور
در قلبم نه عشقی و نه محبتی و نه احساس
در جانم نه شوری و نه فریاد !
دشتم اما در او نه ناله مجنون
کوهم اما در او نه تیشه فرهاد
نه هیچ انگیزه ای که هیچم هیچ
نه اندیشه ای که پوچم پوچ
همسفر قصه های تلخ غریبم
رهگذر کوچه های تنگ غروبم
آن همه خورشید که در من می سوخت
چشمه اندوه شد از چشم ترم ریخت !
زورق سرگشته ام که در دل امواج
هیچ نبیند نه ناخدا نه خدا
موج ملالم که در سکوت و سیاها
می کشم این جان از امید جدا را
....

چشمهایم را بسته ام آه که چه زیباست آنچه پیش روی من است ! دشت زیر پاهای من با سخاوت سنگینی قدم هایم را متحمل می شود اما همچنان می خندد . بر بالای دشت سبز آرام ایستاده ام و به گل های وحشی ته دره می نگرم . چه زیبایند و چه رها و چه آزاد. نسیم با دست های نامرئی و لطیفش آرام آرام موهایم را نوازش می کند و به رقص باد می سپارد . به دوردست ها خیره شده ام نفس هایم را سنگینی اندوه وجودم بریده است ! من به انتظار معجزه ای ایستاده ام . رها می کنم اشک هایم را تا به آرامی و آسایش بلغزند و رها شوند . بغض گلویم را به فریاد خاموش قلبم می سپارم . چه غمگین است دشت چه غمگین است . پاهایم خیس از شبنم سبزه ها یی است که سخاوتمندانه مرا متحمل شده اند. به کدام گنام این چنین ملول گشته ام ؟ نمی دانم ! افسوس که نمی دانم. قلبم به اندازه همه اقیانوس های دنیا گرفته است . با که سخن بگویم که همگان در نظرم دیوی هستند که مرا به نابودی می کشانند ! دنیای ما دنیایست پلید که زیبایی های فریبنده اش تو را مجذوب خود می کند اما در پس همه این زیبایی ها غمی بزرگ نهفته است . دیگر نه احساسی هست نه محبتی و نه اعتمادی ! اما از این پس چگونه زندگی را خواهم گذراند؟ وقتی درهای محبت را به روی همگان بستی آیا باز هم لبخند معنی خواهد یافت ؟؟؟؟
اگر خداوند بار دیگر ازمن میخواست که آنچه میخواهم متولد شوم دوست داشتم یک گل وحشی سپید باشم که در دشتی بزرگ متولد می شود و در زندگی کوتاهش با عشق به خاک و آفتاب و باران سربلند و باطراوت میزید. می دانم که اگر اینچنین زندگی کنم از زندگی حال خوشحال تر و شادتر خواهم بود !

تخته پاره های کشتی شکسته ای،
در میان لای و گل نشسته بود.
شعله های بی امان آفتاب،
راه هر نگاه را،
تا کرانه بسته بود.
ما میان زورقی به روی آب.
ناگهان پرنده ای،
از میان تخته پاره ها به آسمان پرید
خط جیغ جانخراش خویش را
در فضا کشید:
-" ناخدا کجاست"؟
شاید این پرنده،
روح ناامید یک غریق بود،
در کشاکشی میان مرگ و زندگی،
در کمند پیچ و تاب ها.
شاید این صدا همیشه جاری است
در تلاطم عظیم آب ها!
سال ها و سال هاست،
بازتاب « ناخدا کجاست؟»
در میان تخته پاره های هستی من است.
مثل این که روح من
با همان پرنده همنواست،
زانکه این غریق نیز
همچنان به جستجوی ناخداست.
...

تخته پاره های کشتی شکسته ای،
در میان لای و گل نشسته بود.
شعله های بی امان آفتاب،
راه هر نگاه را،
تا کرانه بسته بود.
ما میان زورقی به روی آب.
ناگهان پرنده ای،
از میان تخته پاره ها به آسمان پرید
خط جیغ جانخراش خویش را
در فضا کشید:
-" ناخدا کجاست"؟
شاید این پرنده،
روح ناامید یک غریق بود،
در کشاکشی میان مرگ و زندگی،
در کمند پیچ و تاب ها.
شاید این صدا همیشه جاری است
در تلاطم عظیم آب ها!
سال ها و سال هاست،
بازتاب « ناخدا کجاست؟»
در میان تخته پاره های هستی من است.
مثل این که روح من
با همان پرنده همنواست،
زانکه این غریق نیز
همچنان به جستجوی ناخداست.
...

سلام دوستای خوبم . ایشالا که همه خوب باشین . ازاینکه یه نموره دیر کردم معذرت 
خوب حالا واستون یه عکس گذاشتم از زندگی ! شما از این عکس چه برداشتی دارین ؟؟
فکر می کنین سهمتون تو این دنیا کجای این عکس قرار داره ؟ من فکر می کنم بشه با دیدهای
مختلفی به این عکس نگاه کرد و اون تعبیر کرد پس حتما من رو از نظرتون با خبر کنین 

وقتی که هیچ چیز نداری
وقتی که دست هایت
ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری
حتی بی هیچ حسرتی
دیگر چه بیم انکه تو را افتاب و ماه ننوازند؟
وقتی میعادی نباشد رفتن چرا؟؟؟؟؟؟؟
دکتر شریعتی

ای مسافر ! ای جدا ناشدنی ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببینمت بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم..
آه ! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند ... و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید...
بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را...
مسافر من ! آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش با من سخنی بگو . مگذار یکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمی تابم...
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز... آرام تر بگذر...
وداع طوفان می آفریند... اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟! باران هنگام طوفان را که می بینی ...!!! آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری ... !
من چه کنم ؟ تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است...
ای پرنده ! دست خدا به همراهت...
دست خدا به همراهت